على اكبر دهخدا
1416
امثال و حكم ( فارسى )
مثل تاتوره . نهايت تلخ . مثل تار ريسمان . بسى لاغر . چون تار ريسمان تن او شد نزار و من * بسته كجا شوم بيكى تار ريسمان . وطواط . مثل تار عنكبوت . بسيار نحيف . مثال : جز مر ترا به خدمت اگر تن دو تا كنم * چون تار عنكبوت مرا بگسلد ميان . فرخى . مثل تازى . سخت لاغر . مراد از تازى سگ تازيست . مثل تافتان . نرم و سطبر . تافتان قسمى نان باشد . مثل تپاله . بسيار كاهل و كند . سخت بىارز . بهم چسبيده چون كشمش و قيصى . كسى كه چابك نيست . مثل تپالهء گاو نه بود دارد و نه خاصيت . مثل تپانچه . آوازى مهيب و ناگهانى . مثل تخت بزازان . رنگارنگ . مثال : باغ همچون تخت بزازان پر از ديبا شود * باد همچون طبل عطاران پر از عنبر شود . عنصرى . اين جهانرا كند از بوى چو طبل عطار * وين زمين را كند از رنگ چو تخت بزاز . معزى . مثل تخت روان . اسب يا استرى نرمرو و خوشخرام . مثل تخت عروس . بصنعت آراسته . مثال : زبر او و عطاهاى او هميشه بود * چو تختهاى عروسان سراى مدح سراى . فرخى . مثل تخته . پارچهء محكم . مثل تخم تر تيزك . بذرى زود روينده . مثال . دختر چون تخم تر تيزك است . مثل تخم ماهى . دانههاى بسيار در ظاهر بشره پيدا شده . چنان كه در مرض حصبه و غيره مثل تخمهء خربزه . چشمى تنگ و خرد . مثل ترازو . دو سر . مثال : زر بتر ازو بخواه از من و با من مشو * گاهى چون زر دوروى گه چو ترازو دو سر . مجير بيلقانى . مثل تربد . ميانتهى . تربد ، سمسم برى و جبلاهنگ باشد . چون غاريقون كريه و منكر * وز تربد هم ميانتهىتر . خاقانى . مثل ترقه . ناگهان خشم گرفتن . مثل ترقه فرنگى . رجوع به : فقرهء قبل شود . مثل تركان . مثال : بتركان ماند تا ينغارتد نخورد . راحة الصدور . رجوع به : اترك التروك . . . ، شود .